تبليغاتX
کاروانی
کاروانی
نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم آبان 1390 توسط کاروانی

با سلام به تمام خوانندگان سطور ناقابل این وبلاگ

میخواستم شمارا با یک وبلاگ جالب آشنا کنم که حاوی مطالب بسیار زیبا

در مورد شهر شهید پرورآبادان و روزهای جنگ و رزمندگان سرافراز و .... می باشد.

نام وبلاگ: مرد آبادانی

آدرس:

http://abadanman.persianblog.ir/

همچنین یک سایت با اطلاعات بسیار جذاب وحیرت انگیز با عنوان ((حقیقت خاموش))

آدرس :         http://www.silent-truth.com/

موفق باشید...

(( کاروانی ))




نگارش در تاريخ جمعه ششم آبان 1390 توسط کاروانی
 

ما زیاران چشم یاری داشتیم           خودغلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درخت دوستی برگی دهد            حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود            ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت      ما ندانستیم و صلح انگاشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد       جانب همت فرو نگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا         ما محصل برکسی نگماشتیم

شاید قبلا" هم این شعر حافظ را خوانده باشید و معانی بلندی که درآن است درک کرده باشید اما نکته بسیار جالبی در یکی از بیتهای این شعر پنهان است که می خواهم از دکتر الهی قمشه ای برای شما خوانندگان گرامی نقل قول کنم. در این بیت حافظ می فرماید :

گفت و گو آیین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

داستان از این قرار است که حضرت آدم (ع) پس از اینکه از شیطان ملعون فریب خورد وخداوند متعال اورا از بهشت به زمین تبعید کرد سالها گریه می کرد و ازخدا طلب آمرزش می کرد.شیطان هم که به خاطر سجده نکردن درمقابل اشرف مخلوقات از رحمت خدا رانده شد به پروردرگار گفته بود چرا مرا از رحمت خود راندی در صورتیکه من از انسان بالاترم و نباید به او سجده کنم بیا با هم در این مورد بحث کنیم .خداوند متعال فرمود مرا با توچه بحثی است حال آنکه تواز دستور من سرپیچی کردی .

بعد از آنکه خداوند آدم را بخشید از او پرسید چرا تو مانند شیطان با من بحث نکردی؟

حضرت آدم گفت: من می دانستم که شیطان را تو آفریدی و مشیت تو بود که او مرا بفریبد و من به زمین فرود آیم اما عشق نگذاشت که این عمل را به تو منسوب کنم .

ببین خضوع ومحبت را . ببین عشق چه میکند!...

حالا آیا ما که فرزند آدمیم اینگونه هستیم. ما همیشه ادعا می کنیم که خدا چیزی به ما نداده اما به دیگران داده در صورتیکه اگر بخواهیم نعمتهای خدا را بشمریم نخواهیم توانست. آیا حاضریم خطایی که کرده ایم گردن دیگران نندازیم ....

 

نگارش در تاريخ جمعه سی و یکم تیر 1390 توسط کاروانی
درقدیم سه دختر یتیم در محنت وتنگدستی زندگی میکردند وجزخدای بزرگ هیچکس رانداشتند.

برای نجات ازفقربه کار رنگرزی نخ وپشم مشغول شدند.

یکی ازروزها....


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه بیستم تیر 1390 توسط کاروانی
وقتی انسان به سن ۷۰  سالگی می رسد ۷ سال از عمرخود راصرف

درس خواندن و۲۰ سال را به کارکردن و۲۱ سال را درخواب

بوده و ۲۱ سال را به بیکاری و۷ سال را به انتقال از جایی به جایی

صرف کرده است.!!

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 توسط کاروانی
ازتمامی دوستان عزیزی که مطالب وبلاگ مرا میخوانند خواهشمندم نظر خود را درمورد این وبلاگ اعلام فرمایند . نظرتان مثبت یا منفی لطفا"صریح وروشن باشد.درمورد مطالب یاقالب وبلاگ ویاهرچه که به نظرتان میرسد....

با تشکر    کاروانی

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 توسط کاروانی
 

راوی داستان یک جوان عربستانی است:

روزی برای ثبت نام برادرم ودو دوستش دردانشگاه به شهر ریاض (پایتخت عربستان ) رفته

 بودیم. در راه برگشت چون هوا خیلی گرم بود و آب در ماشین نداشتیم باسرعت بالا رانندگی

میکردم.ناگهان یکی از لاستیکها ترکید ......


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 توسط کاروانی

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند.
اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند.
آنها به استاد گفتند: ما به شهر ديگري رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....
استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که شروع کنند....
آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود:
کدام لاستيک پنچر شده بود....؟!!!
نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 توسط کاروانی
 
داستان ازآنجا آغاز ميشود که جواني درحال رانندگي در مسير احساس ميکند که يکي از لاستيکهاي ماشينش پنچر شده .
براي عوض کردن لاستيک پايين آمده وبه طرف صندوق عقب ميرود تا وسايل لازم را بيرون بياورد

ناگهان......


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه سوم اردیبهشت 1390 توسط کاروانی
 

مدیریک روزنامه، خبری شنید مبنی بر اینکه زن و مردی ازدواج موفقی داشته اند.
آنها شصت سال است بدون هیچ مشکلی کنارهم زندگی میکنند.
حتی همسایه ها هم این خبررا تائید کرده وآنها را خوشبخت ترین زوج دنیا معرفی نموده اند.....

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه سی ام فروردین 1390 توسط کاروانی

سعید جراح مشهور با عجله از خانه بیرون آمد تا از پرواز جا نماند.
باید دریک کنفرانس مهم شرکت میکرد ،که از جهت موقعیت کاری برایش خیلی مهم بود.
ساعتی از پرواز نگذشت که از بلندگو اعلام شد : به علت شرایط جوی و رعد وبرق مجبور به
فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه هستیم......

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 توسط کاروانی
      

             کاروان رفت وتودرخواب وبیابان درپیش

    کاروانیان رفتند ..

 وما نیزاز پس آنها می رویم ..چه زیبا رفتنی . که همه کس ، شاه وگدا، میرویم.....

(البته اگرخوب باشیم جای بد نمیرویم ....!)

اینگونه بود که خود را کاروانی نام نهادم .......

گرچه نامم چیز دیگریست....

 ""بنا به درخواست بعضی از دوستان""

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 توسط کاروانی

بچه ای در حال بازی با قایق کوچک کاغذیش در برکه بود....
ناگهان قایق کمی از او دور شد به طوری که دستش به او نمی رسید....
چون می ترسید وارد آب شود از برادر بزرگترش خواست تا قایق را به او نزدیک کند.
بچه کوچولو فکر می کرد برادرش توی آب رفته وقایق را با دست می گیرد.
اما برخلاف او برادر بزرگتر شروع به پرتاب سنگ کنار قایق کرد.                                 

بچه داد زد : قایقمو غرق نکن !....
اما برادر به حرف او گوش نکرد وآنقدر این کار را ادامه داد تا اینکه قایق به نزدیکی صاحبش رسید.
حالا دیگر براحتی دست پسر به قایقش می رسید....

چرا ما به دیگران اعتماد نداریم و به آنها بدبینیم...؟
همه که نمی خواهند ما را اذیت کنند ،شاید می خواهند به روش خود به ما کمک کنند.
پس بگذاریم کارشان را بکنند ونتیجه گیری را آخر کار انجام دهیم .....

نگارش در تاريخ شنبه بیستم فروردین 1390 توسط کاروانی


این داستان درباره چهار نفر است :

همه کس ..

  یک کسی .. 

 هر کسی .. 

و ....هیچکس .. 

 کاری بود که باید انجام می شد.... 

 واز همه کس خواسته شد که آنرا انجام دهد..

همه کس مطمئن بود که یک کسی انجامش میدهد..

هرکسی میتوانست آنرا انجام دهد اما چه کسی انجامش داد ، هیچکس.. 

 یک کسی ناراحت شد، چون این مأموریت همه کس بود..

همه کس فکر کرد که هر کسی میتواند انجامش دهد.. 

 اما کی میدونست همه کس انجامش نمی دهد، باز هم هیچکس ..

  واین چنین شد که همه کس ،یک کسی را ملامت کرد.. 

حالا بگو کی باید انجامش می داد ؟....

 

نگارش در تاريخ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 توسط کاروانی

شخصی به آرایشگاه رفت.


هنگام کوتاه کردن موهای مرد ،آرایشگر شروع به صحبت کرد.


از هر دری سخن گفت. تا اینکه بحث به وجود خداوند رسید.......

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 توسط کاروانی

 

پسری برای تحصیلات به خارج از کشور می رود.

پس از اتمام تحصیلات به کشور خود برگشت.

 با قیافه ای حق به جانب ازپدر ومادر می خواهد تا یک معلم دینی پیش او بیاورند .

 تا به سه سؤال دینی او جواب  دهد.

معلم می آید......


ادامه مطلب...
درباره وبلاگ

با سلام به تمام بازدیدکنندگان عزیز وگرامی.

امیدوارم از این وبلاگ استفاده لازم را ببرید. لطفا بانظرات خود مرا راهنمایی فرمایید.
ضمنا"دوستان عزیزی که تمایل دارند داستان یامطالب زیبایشان دراین وبلاگ نوشته
شودبا کمال میل میپذیرم وصمیمانه دست همه شما را می فشارم.

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه

قالب وبلاگ

پیامک عاشقانه