با سلام به تمام خوانندگان سطور ناقابل این وبلاگ
میخواستم شمارا با یک وبلاگ جالب آشنا کنم که حاوی مطالب بسیار زیبا
در مورد شهر شهید پرورآبادان و روزهای جنگ و رزمندگان سرافراز و .... می باشد.
نام وبلاگ: مرد آبادانی
آدرس:
http://abadanman.persianblog.ir/
همچنین یک سایت با اطلاعات بسیار جذاب وحیرت انگیز با عنوان ((حقیقت خاموش))
آدرس : http://www.silent-truth.com/
موفق باشید...
(( کاروانی ))
ما زیاران چشم یاری داشتیم خودغلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی برگی دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد جانب همت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا ما محصل برکسی نگماشتیم
شاید قبلا" هم این شعر حافظ را خوانده باشید و معانی بلندی که درآن است درک کرده باشید اما نکته بسیار جالبی در یکی از بیتهای این شعر پنهان است که می خواهم از دکتر الهی قمشه ای برای شما خوانندگان گرامی نقل قول کنم. در این بیت حافظ می فرماید :
گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
داستان از این قرار است که حضرت آدم (ع) پس از اینکه از شیطان ملعون فریب خورد وخداوند متعال اورا از بهشت به زمین تبعید کرد سالها گریه می کرد و ازخدا طلب آمرزش می کرد.شیطان هم که به خاطر سجده نکردن درمقابل اشرف مخلوقات از رحمت خدا رانده شد به پروردرگار گفته بود چرا مرا از رحمت خود راندی در صورتیکه من از انسان بالاترم و نباید به او سجده کنم بیا با هم در این مورد بحث کنیم .خداوند متعال فرمود مرا با توچه بحثی است حال آنکه تواز دستور من سرپیچی کردی .
بعد از آنکه خداوند آدم را بخشید از او پرسید چرا تو مانند شیطان با من بحث نکردی؟
حضرت آدم گفت: من می دانستم که شیطان را تو آفریدی و مشیت تو بود که او مرا بفریبد و من به زمین فرود آیم اما عشق نگذاشت که این عمل را به تو منسوب کنم .
ببین خضوع ومحبت را . ببین عشق چه میکند!...
حالا آیا ما که فرزند آدمیم اینگونه هستیم. ما همیشه ادعا می کنیم که خدا چیزی به ما نداده اما به دیگران داده در صورتیکه اگر بخواهیم نعمتهای خدا را بشمریم نخواهیم توانست. آیا حاضریم خطایی که کرده ایم گردن دیگران نندازیم ....
برای نجات ازفقربه کار رنگرزی نخ وپشم مشغول شدند.
یکی ازروزها....
ادامه مطلب...
درس خواندن و۲۰ سال را به کارکردن و۲۱ سال را درخواب
بوده و ۲۱ سال را به بیکاری و۷ سال را به انتقال از جایی به جایی
صرف کرده است.!!
راوی داستان یک جوان عربستانی است:
روزی برای ثبت نام برادرم ودو دوستش دردانشگاه به شهر ریاض (پایتخت عربستان ) رفته
بودیم. در راه برگشت چون هوا خیلی گرم بود و آب در ماشین نداشتیم باسرعت بالا رانندگی
میکردم.ناگهان یکی از لاستیکها ترکید ......
ادامه مطلب...
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند.
اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند.
آنها به استاد گفتند: ما به شهر ديگري رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....
استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که شروع کنند....
آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود:
کدام لاستيک پنچر شده بود....؟!!!
داستان ازآنجا آغاز ميشود که جواني درحال رانندگي در مسير احساس ميکند که يکي از لاستيکهاي ماشينش پنچر شده .
براي عوض کردن لاستيک پايين آمده وبه طرف صندوق عقب ميرود تا وسايل لازم را بيرون بياورد
ناگهان......
ادامه مطلب...
مدیریک روزنامه، خبری شنید مبنی بر اینکه زن و مردی ازدواج موفقی داشته اند.
آنها شصت سال است بدون هیچ مشکلی کنارهم زندگی میکنند.
حتی همسایه ها هم این خبررا تائید کرده وآنها را خوشبخت ترین زوج دنیا معرفی نموده اند.....
ادامه مطلب...
سعید جراح مشهور با عجله از خانه بیرون آمد تا از پرواز جا نماند.
باید دریک کنفرانس مهم شرکت میکرد ،که از جهت موقعیت کاری برایش خیلی مهم بود.
ساعتی از پرواز نگذشت که از بلندگو اعلام شد : به علت شرایط جوی و رعد وبرق مجبور به
فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه هستیم......
ادامه مطلب...
کاروان رفت وتودرخواب وبیابان درپیش
کاروانیان رفتند ..
وما نیزاز پس آنها می رویم ..چه زیبا رفتنی . که همه کس ، شاه وگدا، میرویم.....
(البته اگرخوب باشیم جای بد نمیرویم ....!)
اینگونه بود که خود را کاروانی نام نهادم .......
گرچه نامم چیز دیگریست....
""بنا به درخواست بعضی از دوستان""
بچه ای در حال بازی با قایق کوچک کاغذیش در برکه بود....
ناگهان قایق کمی از او دور شد به طوری که دستش به او نمی رسید....
چون می ترسید وارد آب شود از برادر بزرگترش خواست تا قایق را به او نزدیک کند.
بچه کوچولو فکر می کرد برادرش توی آب رفته وقایق را با دست می گیرد.
اما برخلاف او برادر بزرگتر شروع به پرتاب سنگ کنار قایق کرد.
بچه داد زد : قایقمو غرق نکن !....
اما برادر به حرف او گوش نکرد وآنقدر این کار را ادامه داد تا اینکه قایق به نزدیکی صاحبش رسید.
حالا دیگر براحتی دست پسر به قایقش می رسید....
چرا ما به دیگران اعتماد نداریم و به آنها بدبینیم...؟
همه که نمی خواهند ما را اذیت کنند ،شاید می خواهند به روش خود به ما کمک کنند.
پس بگذاریم کارشان را بکنند ونتیجه گیری را آخر کار انجام دهیم .....
این داستان درباره چهار نفر است :
همه کس ..
یک کسی ..
هر کسی ..
و ....هیچکس ..
کاری بود که باید انجام می شد....
واز همه کس خواسته شد که آنرا انجام دهد..
همه کس مطمئن بود که یک کسی انجامش میدهد..
هرکسی میتوانست آنرا انجام دهد اما چه کسی انجامش داد ، هیچکس..
یک کسی ناراحت شد، چون این مأموریت همه کس بود..
همه کس فکر کرد که هر کسی میتواند انجامش دهد..
اما کی میدونست همه کس انجامش نمی دهد، باز هم هیچکس ..
واین چنین شد که همه کس ،یک کسی را ملامت کرد..
حالا بگو کی باید انجامش می داد ؟....
شخصی به آرایشگاه رفت.
هنگام کوتاه کردن موهای مرد ،آرایشگر شروع به صحبت کرد.
از هر دری سخن گفت. تا اینکه بحث به وجود خداوند رسید.......
ادامه مطلب...
پسری برای تحصیلات به خارج از کشور می رود.
پس از اتمام تحصیلات به کشور خود برگشت.
با قیافه ای حق به جانب ازپدر ومادر می خواهد تا یک معلم دینی پیش او بیاورند .
تا به سه سؤال دینی او جواب دهد.
معلم می آید......
ادامه مطلب...


